آفتابگردونم آرزوست...

بندگی کن تا که سلطانت کنند

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

جوگیری!

حکایت ما و انسان های دوره ما هم حکایت جالبی است . . .

در هفته ای که گذشت چند اتفاق افتاد که همه اینها در اصل موضوع هیچ ارتباطی  با هم نداشتند اما حاشیه هایی که برای این اتفاقات رخ داد دارای شباهت هایی بود که جالب است برایتان بگویم.

اولین اتفاق ، ماجرای اکران فیلم رستاخیز و اعتراض هایی بود که به این فیلم شد، سابق بر این وقتی فیلم مورد داری وارد سینما می شد ، پس از اکران دوستان همیشه معترض پشت درب سینما ها و وزارت ارشاد و سازمان سینمایی و از این جور جاها صف می کشیدند و تحصن می کردند ( با اینکه مشخص بود هشتاد درصد این بزرگواران آن فیلم را ندیده اند ، ولی چون بعد از اکران بود نمیشد به آنها خرده گرفت که آی فلانی تو که فیلم را ندیده ای چرا اعتراض می کنی؟) اما قصه تلخ این فیلم جایی است که هنوز فیلم اکران نشده به وسیله شبکه های مجازی و همچنین روش سنتی اعتراض خیابانیشان چنان فشاری به این فیلم وارد می کنند که انگار امام حسین درکربلا تنها مانده و اینها تنها فداییان ارباب هستند ! حال جالب اینجاست که همین چند ماه پیش وقتی فیلم های ساختارشکنی مثل قصه ها اکران شد صدای اعتراض هیچ یک از عزیزان در نیامد! آخه جناب با غیرت که با شنیدن اسم فیلم رستاخیز رگ گردنت از هفت جا به پوستت فشار وارد می کند آیا میدانی که حق با باطل تنها چهار انگشت فاصله دارد ؟ تو که فیلم را ندیده ای و عمرا اگر بیشتر از یک پیام تلگرامی درباره اش خوانده باشی چرا اعتراض می کنی ؟ جنابعالی آیا می دانی که با این کار شما ریسک و هزینه ساخت فیلم های ارزشی دو چندان می شود ؟ پس زین پس بی جا میکنی که به ساخت فیلم های زرد و دختر پسری همیشگی سینما اعتراض کنی و هی غر بزنی که ای بابا نمی شود با خانواده یک سینما رفت!  آقای مداح معروف که فرموده ای اگر این فیلم اکران شود کفن پوش به خیابان می آیم و چنین و چنان می کنم بهتر نیست اول به ملودی مداحی هایتان برسید تا عوام به شما دیسکو ندهند ؟

اما قصدم بیانیه نوشتن به این صورت نبود چه کنم که واقعا دلم از این جماعت نفهم به اصطلاح ارزشی بدجوری پر بود....

میخواستم درمورد جو زدگی بنویسم  و حکایت این روزهای کشورمان که نمونه اش را در بالا گفتم . . .

 

اما نمونه دیگری از جو زدگی که در هفته پیش رخ داد رونمایی از کلیپ جناب امیر تتلو به اسم "انرژی هسته ای " بود که با فضایی متفاوت از آهنگ های قبلی منتشر شد ، اینکه کلیپ را چه کسی خوانده و یا با چه مضمونی خوانده به شخص بنده ارتباطی ندارد . مشکل من با آن دسته از سایت ها و البته افرادی هست که ادعای ارزشی بودن دارند و هرجوون با موهای ژیگول را ضد انقلابی و منحرف و فریب خرده می دانند اما با سرعت نور اقدام به تبلیغ این کلیپ و گذاشتن لینک دانلود در صفحه ها ی خودشون کردند. خب جوگیری این افراد از اقدامشون کاملا واضحه اما نکته ای که باعث شد که عمل آنها مورد توجه قرار بگیره قبح زدایی و بی توجهی به اهمیت فرهنگی یک موسیقی ضد ارزشی مثل "رپ" هست ، ناگفته نماند خود خواننده و رفتار وسکناتش به اندازه کافی مخرب هست که باعث جلوگیری از تبلیغ آن شود . اما چه کنیم که این بزرگواران خودشان از سردمداران جوگیری در کشور هستند.

 

اما سومین اتفاق و شاید مهمترینشان که در هفته گذشته رخ داد، توافق وین بود که بعد از حدود دوازده سال بر منازعات هسته ای کشور پایان داد (امیدوارم که بر صنعت هسته ای پایان نداده باشه ) . اینبار هم اصل موضوع مد نظر نیست و میخواهم توجه کنم به حاشیه های این توافق که کم و بیش از کلیات این حاشیه ها و بزن و برقص و بکوب مردم جو گیر ما که حتی بندی از هیچ یک از توافق نامه های ژنو و لوزان و وین رو نخوانده اما به خیابان آمده و زنده باد ظریف فریاد می زند . تاریخچه این قصه ها و از این دست اتفاقات شاید به قدمت مدرنیزه شدن  کشور ما باشد ، اما آنچه که بیشتر از یک حاشیه مورد توجه من قرار گرفت قرار دادن عکس فرزند انقلاب جناب ظریف در کنار تصویرشخصی که به قول امام رحمه الله به اسلام سیلی زد دکتر مصدق است ! اتفاقی که هم می شود از آن تعبیر به یک غرض ورزی کرد و هم می توان دریک نگاه خوشبینانه در حلقه همان جو زدگی های غم انگیز همیشگیمان جایش داد . برای آنها که نمی دانند می گویم : اگرچه ملی شدن صنعت نفت به اسم دکتر مصدق تمام شد ، اما مصدق همانیست که با کمک آمریکایی ها توانست مثلا صنعت نفت را ملی کند اما چند ماهی نگذشت که همان آمریکایی هایی که با آنها روی هم ریخته بود بر ضدش کودتا کردند و دولتش را به قهقرا بردند! دوست عزیزی که عکس فرزند انقلاب را در کنار این شخص می گذاری! احتمالا از تاریخ چیزی نمی دانستی ، اما اگر ذره ای و فقط ذره ای نیت این را داشته باشی که عاقبت دولت جمهوری اسلامی همانند دولت مصدق بشود و آمریکا بتواند ذره ای به مرزهای ما نزدیک شود بهتر است بهت بگویم که به فرموده رهبرم هیچ وقت مبارزه با استکبار وخصوصا آمریکای عزیز تو برای ما تمام نخواهد شد.  

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

امتحان

این روزای ماه رمضون عجیب با پدیده فقر و نداری و تنگ دستی درگیرم. نمی دونم چرا ولی وقتی هر شب تو برنامه جشن رمضان از گره های مردم که همین دور و بر خودمون هستند صحبت میشه بغض گلوم رو میگیره ، اولش به خاطر اینکه کاری برای همسایه خودم تا بحال انجام ندادم و از ایده آل انسانی فرسنگ ها فاصله دارم چه برسد به ایده آل مسلمانی و پیروی از امیرالمونین. اما چیزی که بیشتر اذیتم میکنه و فکرم رو مشغوله خودش می کنه امتحانیه که این بندگان خدا دارند پس میدهند ! اگر این امتحان الهیه پس ما تو زندگیمون قراره کی و چجوری امتحان بشیم ؟؟ (هرچند فرموده اند که ما هر لحظه در حال امتحان پس دادن هستیم . ) اما این طور امتحان پس دادن خیلی سخته ، خیلی *.

منکه به شخصه فکر نمی کنم طاقتش رو داشته باشم...  .

چقدر ناشکرم من ! انشالله توی امتحان ها وسختی های زندگی شرمنده خدا و اهل بیت نباشیم.

 

 

 

 

 

·        : البته این امتحان برای افراد ماهم هست که نگذاریم چنین وضعیتی برای همسایه ها و هم وطن هامون بیاد ولی افسوس. . .

·        به نظر شما چنین برنامه ای بیشتر به فرهنگ کمک رسانی خدمت می کنه یا آبروی این بندگان خدا ها رو میبره؟؟

·        یاد اون دوستم افتادم که چند مدت پیش قصه اش رو گفته بودم اینجا. (کلیک کنید) اگر میتونید کمکش کنید اطلاع بدید. علی یارتون.

موافقین ۱ مخالفین ۰

شور انقلابی!

امروز وقتی برای راهپیمایی روز قدس در خیابان راه می رفتم ، یه بنده خدایی از بین جمعیت با انگشت به من اشاره کرد و در دستش برگه کاغذ کوچیکی بود. با خودم گفتم از این تراکت هایی هست که همیشه در این جور مراسم ها و تجمعات پخش می کنن و معمولا مطلب مفیدی در آنها نیست. اما با خواندن اولین جمله روی برگه تحیری عجیب من رو فرا گرفت . نوشته بود :

" این مطلب را به همه دلسوزان انقلاب برسانید "

من!دلسوزی برای انقل اب ! مگه میشه؟ مگه داریم؟

نمی دونم این جوون هم سن و سال خودم در چهره من چی دید که اینجوری برگه را به من رساند ! اما خدا کند و خودش هم توفیق دلسوزی برای انقلاب و اسلام را به من بدهد.

خوش بحالش ، معلوم بود که این کار را با اخلاص انجام داده و عجیب به دلم نشست این کارش . شاید مطالب خلاصه ی توی این برگه را بارها شنیده و خوانده بودم اما این کار او خیلی زیبا بود ....

دمش گرم. خدا توفیق شهادت به نویسنده و تهیه این برگه که مشخصه با هزینه شخصی بوده عطا کند.

 

پ.ن : هنوز جوان های انقلابی که از جان و مالشان بگذرند وجود دارند . . .

پ.ن 2 : عکس و متن در ادامه مطلب.

موافقین ۲ مخالفین ۰

باشد برای وقتی دیگر

نصیحت هایت ها بگذار برای بعد

کمی آروم بگیر...

موافقین ۱ مخالفین ۰

التماس دعا

شب قدر امضا می شود شهادت نامه ها...جایی در آسمان برایمان دست و پا کنید...
التماس دعا...
موافقین ۲ مخالفین ۰

چشم من به دست تو

اگر دستم نگیری اینطوری میشم....




در آستانه فروپاشی.

موافقین ۲ مخالفین ۰

دوباره ؟

دیروز مجددا فعالیت در مجموعه ای که چند سال قبل توفیق کار کردن درش را داشتم پیشنهاد شد. خواستم قبول کنم و قول همکاری بدهم ، اما ....

 

یاد این جمله شهید شیدا ، دکتر مصطفی چمران افتادم :

(ندا .5)

می گویند تقوا از تخصص لازم تر است ، آنرا می پذیرم .

اما می گویم آنکه تخصص ندارد و کاری را می پذیرد ، بی تقواست.

 

تو دوگانگی مسخره ای گیر کردم . از طرفی مجموعه ای نیرو لازم است . از طرفی با دستان خالی کاری پیش نمی رود!

نمیدانم کدام واجب تر است : جمع آوری و ذخیره مهمات ؟ یا حمله با اسلحه خالی؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

مرهم

مسکّن این روز های قلب من 

موافقین ۲ مخالفین ۰

لازمه انتظار

با طنین صدای رهبری بخوانید!



انتظار ایجاب می کند که انسان خود را به اون شکلی به اون صورتی به اون هیئت و خلقی نزدیک کند که در دوران مورد انتظار اون خلق و اون شکل و اون هیئت متوقع است . لازمه ی انتظار اینه.


وقتی بناست در اون دوران منتظَر عدل باشد ، حق باشد ، توحید باشد ، اخلاص باشد عبودیت خدا باشد . اون دوران یکچنین دورانی قراره باشه. ما که منتظر هستیم باید خودمون رو به این امور نزدیک کنیم . خودمون رو با عدل آشنا کنیم. آماده عدل کنیم ، آماده پذیرش حق کنیم .


انتظار یک چنین حالتی رو بوجود می آورد . یکی از خصوصیاتی که در حقیقت انتظار گنجونده شده است این است که انسان به وضع موجود به اندازه پیشرفتی که امروز دارد قانع نباشد . بخواهد روز به روز این پیشرفت را ، این تحقق حقایق و خصال معنوی والهی را در خود ، در جامعه بیشتر کند.



این ها لوازم انتظار است


پیشواز ایرانسل این نوا 4413625




دانلود کنید!

 




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

قپی

مثل هر ترم ، امتحانات این ترم هم شروع شد وطبق عادت همیشگی مطالعه و "خرخونی " شب امتحانی هم آغار شد....

 امتحان اول : فکر می کند به مباحث امتحان مسلط است و حداقل نمره امتحانی را خواهد گرفت. برگه ها پخش می شوند، سوال اول را می خواند، کمی استرس دارد، متوجه نمیشود ، به سراغ سوال بعدی می رود، کمی گیج میشود ، به حساب استرس اولین امتحان می گذارد و سعی می کند توکلش را حفظ کند. سوال آخر را می خواند ، متوجه سوال میشود اما پاسخش خیلی طولانیست ، بهتر است اول سوالات یک و دو را حل کند.

برمی گردد به بالای صفحه، سوال را مجددا میخواند ، این بار کمی سوال برایش آشناست اما ، اماانگار سوال نقص هایی دارد که مانع حل شدن سوال میشود . به حساب استرس اولین امتحان می گذارد و سعی می کند توکلش را حفظ کند. آرام نیست قلبش تاپ تاپ می زند. به سراغ سوال بعدی می رود از این سوال هم کمی سر در می آورد . اما انگار این سوال هم اشتباه دارد . ولی چرا هیچ کدامیک از دانشجوها اعتراضی نمی کند ؟ شاید مشکلی ندارد و او نمیفهمد. پس دوباره برمیگردد به سراغ سوال اول تمام تلاشش را میکند تا هرآنچه در ذهن دارد را روی کاغذ پیاده کند. آرام نیست ، انگار در لبه پرتگاه چندمتری که تاریک هم هست قرار گرفته ، هر لحظه دلش هُرّی میریزد. اما سعی میکند توکلش را حفظ کند .باخودش می گوید حتما خدا میخواهد امتحانم کند باید آرام باشم.

یک سوم از زمان امتحان گذشته است و هیچ ننوشته !

کم کم استاد میآید و انگار تشخیصش درست بوده و سوالات مشکلاتی داشته اند . خیالش کمی آرام میگیرد. اما وقت زیادی ندارد. سعی میکند با ارهنمایی استاد به سوالات پاسخ دهد. اما انگار یک مشکل دیگری هست. او یادش نمی آید جواب سوالات ناقص است و وقت بسیار کم. ... . تلاشش را میکند و تا آنجا که می تواند برگه را سیاه می کند . اما می داند که این برگه برای استاد جواب نمیشود . سعی می کند به خدا توکل میکند و ناکامی اش را با خدا تقسیم میکند . با خودش می گوید حتما خدا خواسته.....!

امتحان دوم : اوضاع بهتر از امتحان قبل است اما اینبار هم فراموشی درس در عین مطالعه مطلوب در امتحان اذیتش می کند . هرچه زور دارد را در برگه میزند اما این برگه هم برای او بهتر از قبل نمی شود . دلش را قرص میکند به یاد خدا و این بار هم ناکامی اش را با او تقسیم می کند و ادعای ((رضا برضائک)) سر میدهد!

امتحان سوم و چهارم : دو امتحان سخت که در یک روز هستند و حجم بسیار زیادی هم دارند و اتفاقا هم نیاز یکدیگر هستند . هر دو را در حد پاس کردن خوانده و امیدش به خداست. امتحان اول را می دهد و قبل از امتحان دوم متوجه اولین نمره امتحانش می شود "8" . امتحان بعدی را از ترس مشروطی نمی دهد.

.

.

.

.

.

.

.

 نمراتش یکی پس از دیگری می آیند و میانگینشان بیشتر از ..9.. نمی شود . هنوز همه نتایج نیامده اند اما او دیگر ذکر (رضا برضائک)) برلبش نیست. سست شده . دیگر حالی برای ادای نذری که برای امتحاناتش کرده بود هم  ندارد. ترسیده و کمی هم پشیمان است...!

با خودش می گوید ای کاش ادعای بزرگتر از دهنم نکرده بودم و قپی نیامده بودم. شاید اگر گدایی کرده بودم بیشتر نتیجه میداد.

مرحله " رضا " عرصه امتحانات سنگین است و از دهن ما خیلی بزرگتر است.

همان گدای سائل بمانیم بهتر است.

حکایت این ترم ما همچین حکایتی بود....

 

رشه ای برگردنم افکنده دوست.

میکشد هر جا که خاطر خواه اوست....

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰